بعد از چند پست پر سر و صدا، برویم سراغ یک بازی وبلاگی جدید. حتما با بازیهای زیادی روبرو شده اید که در آن بازیها، بلاگران محترم درباره آرزوهایشان می نویسند. این صحبت کردن درباره آرزوهای آینده، یکی از کارهای مورد علاقه من هم می باشد و اساسا در فیلمها هم یکی از صحنه های محبوب من است که شخصیتهای فیلم (که عموما دزد و سارق حرفه ای هستند) قبل از سرقت، درباره آرزوهایشان صحبت می کنند.
به هر حال، این بازی درباره گفتن آرزوهایتان نیست. (چون تکراری است) ماجرا کمی پیچیده تر است. موضع من همیشه نسبت به آرزو در این یک جمله خلاصه می شود: مواظب باش چه آرزویی می کنی، چون ممکن است برآورده شود.
حالا شما باید آرزوهایی را در زندگی تان بنویسید که آرزو می کردید برآورده شود، ولی بعدا به شدت پیشیمان شده اید. به عنوان مثال، سه آرزو.
۱. هر چند کمی برای استایل من خوب به نظر نمی رسد، ولی من و سوسن جون از دوران راهنمایی با هم همکلاس بودیم و نکته جالب این است که من آرزو می کردم با او دوست شوم. نمی دانم چرا، ولی واقعا آرزو داشتم. او در کلاس دیگری بود و من همیشه در زنگ تفریح، به او و نوع رفتارش حسادت می خوردم. سال بعد به این آرزو رسیدم و در حال حاضر، به شدت پشیمان هستم که این کوه معضل را چگونه تحمل می کنم و اصلا چرا من باید با او دوست باشم.
۲. واقعا آرزو می کردم و یکی از شادترین روزهای زندگی من بود، زمانی که در رشته هنر، قبول شدم. خصوصا اینکه با مهناز هم رشته بودیم و می توانستیم به تعبیر خودمان (البته تعبیر کاندینسکی بود) دروازه های ابدیت را به سوی هنرمندان باز کنیم ولی بعدش آنقدر پیشمان شدم که قید دانشگاه را حتی قبل از گرفتن مدرک (با اینکه فقط دو ترم مانده بود) زدم و بیرون آمدم.
۳. اما مهمترین آرزوی من، دردناکترین آنها شد. جایی که آرزو می کردم واقعا بابا از شمال بیاید و فردا به مدرسه برود تا خانوم مدیر من را تنبیه نکند آن هم فقط به خاطر گرفتن یک مشت دلار یا پول کثیف که نمی دانم می خواست خرج کجایش بکند. و در حال حاضر، به شدت پیشمان هستم که چرا این آرزو برآورده شد.
ما هر چه که بخواهیم، به دست نمی آوریم ولی اگر آرزو کنیم و به ضررمان باشد، درجا برآورده می شود... پس بهتر است در آرزو کردن بیشتر محتاط باشیم.
اما من هفت نفر را به این بازی دعوت می کنم: وحید، کرگدن، میس مری، نئو، قهوه و سیگار، انتروپوید و امید بلاگفا
داف نوشت: خوشحالم.