انتقال

بالاخره تصمیم گرفتم به خونه جدیدی بروم. اینجا جای خوبی بود ولی بعد از هک شدن، دچار مشکلات فنی زیادی بود که نمی دونم چطور باید حلش کنم. به همین دلیل به آدرس جدیدی می روم که در انتهای متن می گذارم.

اما این انتقال یک فرصت جدید هم به من داد. رویکرد جدیدی که در وبلاگ بعدی خواهم داشت. اول اینکه سعی می کنم به نظرات در همان جا پاسخ بدهم.

دوم اینکه سعی می کنم برای پستهای وبلاگ، از عکسهای مرتبط هم استفاده کنم.

سوم اینکه وقت بیشتری برای نوشتن پستها می گذارم.

چهارم اینکه سعی می کنم به پستهای دوستان واکنش بهتری نشان بدهم.

پنجم اینکه سعی می کنم آدم بهتری باشم....

اما توجه دارید که من فقط سعی می کنم، نکته اینجاست که بسیاری از سعی های ما، بی نتیجه می ماند....

داف نوشت: آنجا هستم..... اینجا هم هست....

دافی نگار

لطفا دوستان عزیزی که به اینجا لینک داده اند، لینک جدید را جایگزین کنند و به من هم خبر بدهند.... مرسی

عادت بازی

هلن  عزیز من را به یه بازی دعوت کرده که باید درباره عادتها بنویسیم، بنابراین بهتر است شروع کنیم.

عادت خوب: من عادتهای خوب زیادی دارم. مثلا عادت به نوشتن است، من معمولا زیاد می نویسم، سابقا در چند دفتر و حالا در این وبلاگ. مهمترین عادت خوب جدید من، سحرخیزی است و مهمترین عادت قدیم من، اجازه دادن به اینکه طرف مقابل هر حرفی که بخواهد جلوی من بزند. من معمولا شنونده خوبی هستم و اگر حتی روز باشد و طرف مقابل بگوید که شب است، احتمالا فقط حرفش را تایید می کنم.

عادت بد: خب، نمی شود گفت عادت بد، ولی من اهل سیگار و شامپاین هستم. البته اهل رژیم سیگار و شامپاین نیستم، چند سال پیش بودم ولی بعد از روی آوردن خاله مهشید به این رژیم، دست کشیدم و به بلوک دیگری پناهنده شدم. مهمترین عادت بد جدید من، زود گریه کردن است، و مهمترین عادت بد قدیم من، بی توجهی به افراد طبقه پائین و متوسط جامعه است.

عادت خنده دار: کسی به من می گفت که نگار، تو اساسا زندگیت خنده داره، البته از نوع گریه دارش هم به من گفته شده است. با این حال احتمالا خنده دارترین عادت زندگی من که قدیم و جدید هم ندارد، این است که هنگام خوردن نوشیدنی در لیوان اگر نی هم باشد، کمی داخلش فوت می کنم. عادت خنده داری که از دوران کودکی با خود همراه دارم.

عادت مسخره: گزینه اول مطمئنا مسخره کردن طبقه فرو دستان است؟ اما نه، من معمولا این کار را انجام نمی دهم و نمی دانم که چرا دیگران فکر می کنند که من این کار را می کنم. عادت مسخره من، خرافاتی بودن در تمیز کردن میز و کمدها و خلاصه اتاقم است. همه چیز باید با یک فاصله مشخص از هم قرار بگیرند و اگر این نظم به هم بریزد، من دیگر هیچ تمرکزی ندارم. ساعتها وقت می گذارم تا فاصله بین جامدادی و لب پات، به اندازه مورد نظر برسد. مسخره ترین عادت دنیاست، ولی نمی توانم از نظر روحی از آن دست بکشم.

عادت زشت: من معمولا دیر عصبانی می شوم، ولی اگر بشوم، باور کنید که هیچ کنترلی روی گفته هایم ندارم. و مهم هم نیست که طرف مقابل من چه کسی است، یکی از اعضاء خانواده، یک دوست قدیمی، یک فامیل خیلی مهم و حتی یک شخصیت خیلی سطح بالا و با نفوذ، و مهم هم نیست کجا، بهتر است از آوردن هر گونه نمونه خودداری کنم.

داف نوشت: از همه کسانی که دوست دارند، دعوت می کنم. باعث خوشحالی است که هنوز کسی بازی آرزوها را بازی نکرده است، واقعا خوش به حال من، چقدر من خوشبختم.

حس عجیب

سرشار از یک حس عجیب هستم. باور کنید نه تاثیر الکل است و نه اینکه من لب به هیچ نوع موادی زده ام. باشد، چند بار امتحان کرده ام ولی نه به طوری که بخواهم به آنان احساس نیاز کنم. در ضمن، به نظر من برخی از این مواد، تفاوتی با داروهایی که برای سردرد استفاده می کنیم، هیچ فرقی ندارند. فقط این تاثیر تبلیغات است. به نظر من (که مدام تاکید روی نظر من است) حداقل باید مصرف بخشی از این مواد، قانونی شود.

بگذریم. سرشار از یک حس عجیب هستم. باور کنید نه تاثیر گوش دادن به موسیقی نیست. تحت تاثیر هیچ فیلمی هم قرار نگرفته ام. به نظر من، همه زندگی سینما و موسیقی است. تنها اشکال زندگی واقعی، این است که سر صحنه های حساسش، موسیقی پخش نمی شود و ای کاش می شد هنگامی که در خیابان راه می روید، یک نفر بود که حضور ما را در خیابان، مونتاژ می کرد و به نماهای مختلفی قطع می کرد.

سرشار از یک حس عجیب هستم. به خاطر باخت آرژانتین که نه، له شدن آرژانتین نیست، ما که از اول طرفدار آلمان بودیم و مارادونا یک آدم از طبقه پائین جامعه می دانستیم. اما یواخیم لو، یک جنتلمن با کلاس است، به اولی بیرهوف با کلاس کنید و میشائیل خوش تیپ، همه چیز برای طرفداری از این تیم محیاست. ولی به این خاطر هم حس عجیبی ندارم.

الان (یعنی دقیقا قبل از نوشتن این پست) از پنجره به منظره بیرون نگاه می کنم. حس عجیبی دارم. احساس می کنم می توانم پرواز کنم، احساس می کنم بال دارم، احساس می کنم هر چیزی در این شهر، مال من است، همه چیزش در اختیار من است، و حتی شاید همه دنیا، و هر چیزی که داخلش است، احساس قدرت می کنم، یعنی اینکه می توانم، می توانم، هر کاری، هر چیزی، هیچ محدودیتی نیست، هیچ حدی نیست، هیچ مرزی نیست، همچون یک اسب وحشی که در دشت می تازد و به جلو می رود یا یک ماده کوسه که در انتهای اقیانوس، در جایی که هیچ صدایی نیست، هیچ نوری نمی آید، در میان کبودی آبهای انتهای اقیانوس، در انتهای سیاهی و تاریکی، به آرامی می خرامد، دقیقا همین حس را دارم، حس می کنم می توانم پشت همه در و دیوارها را ببینم، پشت همه چهره ها را، پشت همه قلبها را...

نمی دانم چه اتفاقی در حال افتادن است، ولی با این حال، سرشار از این حس عجیبم.

داف نوشت: فکر کنم یه چیزی خوردم که خودم هم نفهمیدم.

بازی آرزوها

بعد از چند پست پر سر و صدا، برویم سراغ یک بازی وبلاگی جدید. حتما با بازیهای زیادی روبرو شده اید که در آن بازیها، بلاگران محترم درباره آرزوهایشان می نویسند. این صحبت کردن درباره آرزوهای آینده، یکی از کارهای مورد علاقه من هم می باشد و اساسا در فیلمها هم یکی از صحنه های محبوب من است که شخصیتهای فیلم (که عموما دزد و سارق حرفه ای هستند) قبل از سرقت، درباره آرزوهایشان صحبت می کنند.

به هر حال، این بازی درباره گفتن آرزوهایتان نیست. (چون تکراری است) ماجرا کمی پیچیده تر است. موضع من همیشه نسبت به آرزو در این یک جمله خلاصه می شود: مواظب باش چه آرزویی می کنی، چون ممکن است برآورده شود.

حالا شما باید آرزوهایی را در زندگی تان بنویسید که آرزو می کردید برآورده شود، ولی بعدا به شدت پیشیمان شده اید. به عنوان مثال، سه آرزو.

۱. هر چند کمی برای استایل من خوب به نظر نمی رسد، ولی من و سوسن جون از دوران راهنمایی با هم همکلاس بودیم و نکته جالب این است که من آرزو می کردم با او دوست شوم. نمی دانم چرا، ولی واقعا آرزو داشتم. او در کلاس دیگری بود و من همیشه در زنگ تفریح، به او و نوع رفتارش حسادت می خوردم. سال بعد به این آرزو رسیدم و در حال حاضر، به شدت پشیمان هستم که این کوه معضل را چگونه تحمل می کنم و اصلا چرا من باید با او دوست باشم.

۲. واقعا آرزو می کردم و یکی از شادترین روزهای زندگی من بود، زمانی که در رشته هنر، قبول شدم. خصوصا اینکه با مهناز هم رشته بودیم و می توانستیم به تعبیر خودمان (البته تعبیر کاندینسکی بود) دروازه های ابدیت را به سوی هنرمندان باز کنیم ولی بعدش آنقدر پیشمان شدم که قید دانشگاه را حتی قبل از گرفتن مدرک (با اینکه فقط دو ترم مانده بود) زدم و بیرون آمدم.

۳. اما مهمترین آرزوی من، دردناکترین آنها شد. جایی که آرزو می کردم واقعا بابا از شمال بیاید و فردا به مدرسه برود تا خانوم مدیر من را تنبیه نکند آن هم فقط به خاطر گرفتن یک مشت دلار یا پول کثیف که نمی دانم می خواست خرج کجایش بکند. و در حال حاضر، به شدت پیشمان هستم که چرا این آرزو برآورده شد.

ما هر چه که بخواهیم، به دست نمی آوریم ولی اگر آرزو کنیم و به ضررمان باشد، درجا برآورده می شود... پس بهتر است در آرزو کردن بیشتر محتاط باشیم.

اما من هفت نفر را به این بازی دعوت می کنم: وحید، کرگدن، میس مری، نئو، قهوه و سیگار، انتروپوید و امید بلاگفا

داف نوشت: خوشحالم.

دافی جیگر

امروز حوالی ظهر برای انجام یک کار بانکی سری به خیابان دولت زدم. همانطور که گفتم، ما حدودا دو سال نیمی مجبور بودیم اداره منکرات آنجا را تحمل کنیم. گشت کوتاهی در خیابان یار محمدی زدم و به سمت بانکی رفتم که در آنجا کار داشتم. تا اینجا همه چیز عادی گذشت، البته عادی در ظاهر، حدودا یک ساعتی را در خاطرات گذشته فرو رفتم. ما بعد از اینکه پدر بزرگ از دنیا رفت، از عمارت پدر بزرگ بیرون آمدیم و قبل از آمدن به جای فعلی، حدود دو سال و نیمی را در اینجا گذراندیم. سالهای خوبی نبود. همه چیزی که از آن دو سال به یاد دارم، دعواها و شکایتهای متعدد جهت ارث و میراث و درگیریهای خانوادگی بود.

به هر حال، کار بانکی را انجام دادم و گذرم به جیگرکی توچال افتادم. من هیچ وقت نفهمیدم که جیگر خوردن چه لذتی دارد؟ من که نه می توانم بویش را تحمل کنم و نه طعمش را، ولی یک سری آدم بی کار مدام جلوی این جیگرکی صف می کشند و با آن سیخهای کوچک، به تعبیر خودشان حال می کنند.

حالا تازه می رسیم به اصل ماجرا. نه، درباره سیخ نیست، درباره جیگر خوردن هم نیست، درباره توچال رفتن هم نیست، بلکه درباره یک جمله است که هنگام گذر از کنار این جیگرکی که البته آن موقع از روز هنوز خلوت بود، به گوش تیز من رسید.

دافی جیگر، یه جیگر بزن، جیگرتو بخورم...

بله، بعد از مدتی دافی نگار بودن، حالا با یک اشاره یک آدم کوتاه قد، تبدیل به دافی جیگر شدیم. آخه من چی بگم؟ چطور می شه که یه نفر به خودش اجازه می ده هر چی که به اون ذهن کوچیکش می رسه رو به این راحتی بگه؟ اون وقت من متهم به اختلاف طبقاتی می شم. خوب بود من هم می گفتم بهتره برگردی به همون.... (حالا بگذریم کجا) که ازش اومدی! یا اگه همه شما به همون... (بگذریم کجا) برگردین محیط و فرهنگ شهری آلوده ما، کمی بهتر می شه و ما می تونیم یه نفس راحت بکشیم و راحت تر دود اتوموبیلهای خودمون رو بخوریم، حداقل بهتر از خوردن دود اتومبیلهای شماست که باکش پر از سوخت ارزون پر از سربه.

دقیقا به همین خاطر، به نظر من همه چیز باید از هم جدا باشه. من هیچ توهینی به هیچ طبقه ای و به هیچ جامعه ای ندارم، فقط مسئله اینه که هر کسی باید حد و حدود خودش رو بدونه. به عقیده من هر چه زودتر باید این ارازل و اوباش جیگر خور، جمع آوری و در وسط شهر، مجازات علنی شوند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.

داف نوشت: باور کنید من تقصیری ندارم، هر روز تصمیم می گیرم آدم بهتری باشم، ولی در ترک پیمانه، دلی پیمان شکن دارم...

یک روز و یک زندگی

یکی از خوانندگان از من خواسته بود که یک روز از زندگی خودم را در اینجا بنویسم. بنابراین من هم این تصمیم را گرفتم. اما بگویم که این ایده دیگری به من داد. اینکه کمی از زندگینامه خودم را در این فضای مجازی بگذارم تا درس عبرتی و یا حتی راه روشنی باشد برای همگان. احتمالا در پستهای بعدی این ایده را دنبال خواهم کرد. اما برویم یک روز را با دافی نگار بگذرانیم.

من تقریبا ساعت شش یا هفت بیدار می شوم و این عادتی است که از ابتدای امسال پیش گرفته ام. تقریبا هر سال جدید، من یک کار جدید را شروع می کنم یا یکی از عادتهای بدم را ترک می کنم. سال گذشته، سعی کردم خرید کردن را ترک کنم و امسال شروع به سحر خیزی و خوردن صبحانه کرده ام. دو روز در هفته، من تمرینات و نرمشهای مخصوصی را انجام می دهم و طبیعتا وقتش روز گذشته بود که حدود چهل و پنج دقیقه زمان برد. کار بر روی گردن (برای حالت ایستادن) و کتف هر چند بسیار سخت است، ولی تاثیری که دارد، ارزش هر ثانیه وقتی که می برد را دارد. باور کنید که این طور است.

معمولا همه تلفنها خاموش می شوند تا من بتوانم تا ظهر به کارهای مورد علاقه خود که خواندن و نوشتن است، برسم. برای حضور در حلقه دروس (بعد از ظهر) مرور بسیاری از کارهای دیوید هاکنی را در متن کارهایم دارم و همینطور چک کردن ای میل ها و سر زدن البته به همین وبلاگ. می دانم که امروز ظهر، نوشین خانوم به اینجا تشریف فرما می شوند، بنابراین از شب گذشته، قرار ناهار را با مهناز گذاشته ام. همه کارهایم را تا ساعت دوازده تمام می کنم و با مهناز همراه می شوم. تا ساعت دو، به جز رانندگی و ماندن در ترافیک، خرید چند کتاب و خصوصا چیزی که مدتی است به دنبال هستم، یعنی یک پک نرم افزار جدید کینگ را در برنامه ای کاری می گذاریم و ناهار را هم با هم می خوریم و بعد هم عازم حلقه دروس می شویم. اساسا پاسداران، دولت و دروس برای من خاطره دارد. قبل از ورود به یخچال و بعد از ترک خانه پدر بزرگ، حدود دو سال و نیم را در آنجا زندگی کردیم و خاطرات زیادی هم آنجا داریم. حلقه دروس، یک عده آدم دوشان پرست از خود راضی هستند که نمی دانم مهناز آنان را از کجا گیر آورده. صحبت درباره رئالیسم جادویی و خصوصا نئو کوبیستها بود و طبیعتا من هم درباره نظرات دیوید درباره کوبیسم صحبت کردم و می دانم که شدیدا هم به همه شان بر خورد. چون تا می توانستم نیش و کنایه را به هر کدام که می توانستم زدم. اما به جز این، خیلی از این بیان لذت بردم، اینکه چگونه سوژه، می تواند کسی که او را تصویر می کند را در بر بگیرد. و چگونه می توان یعنی کوبیسم به ما نشان داد که می توان هر چیزی را به شکلهای دیگری هم دید. و این شاید مهمترین ثمره هنر مدرن باشد. البته تاثیر دیگرش این بود که از مهناز خواسته شد که دیگر من را همراه خودش نبرد.

بعد از چهار ساعت حضور در حلقه، برای اینکه مهناز هم خیلی ناراحت نشود، با حضور سارا، همه را به یک کاپوچینوی داغ مهمون کردم. طبیعتا طبق معمول به کارگاه نقاشی (این تعبیر خود ساراست) سارا رفتیم تا از کارهای جدیدش که قرار است برای نمایشگاه ماه آینده استفاده شود، دیدن کنیم و آنجا هم یک عده دوشان پرست دیگر را هم دیدیم. بگذریم این ماجرای اختلاف من و دوشان، هیچوقت حل نمی شود.

برای شب باید بر می گشتم. نوشین هم رفته بود. بنابراین شام رو با مامان و مامان بزرگ گذروندم و بازی اسپانیا و پرتغال رو به تنهایی نگاه کردم. برای کریس خیلی ناراحت شدم ولی برای فرناندو خیلی خوشحال. بعد از بازی هم حس آپ کردن نداشتم و ماجرا رو به امروز واگذار کردم. البته قسمتهایی که من جادوگری می کنم یا خون طبقات پائین اجتماع را در شیشه می کنم یا حتی شیشه مصرف می کنم را حذف کرده ام تا خیلی بد به نظر نیاید...

داف نوشت: دیروز، روز آرامی بود، پس شانس حتما با شما بوده است...

یک بازگشت دیگر

برای امروز چند ایده درباره پستهای عجیب و غریب داشتم که یکی قرار بود از کوهها و برفهای کلیمانجارو سر در بیاورد، و یکی دیگر از کوکائین های خود آرماندو بود (همان مارادونای خودمان) که با کاسترو در حال تقسیم بین  رفقا هستند. همچنین می خواستم درباره ارتباط مانکنها و رژیم غذایی بگویم و بعد هم ماجرا را به فیلم و سینما و حضور میک جاگر در آفریقا و ... بکشانم، اما مسئله ای پیش آمد.

مسئله یک کامنت خصوصی. نه، اشتباه کردید، هیچ خبری از ناسزا و این جور حرفها نبود. که اگر بود، خیلی هم عجیب و غریب نمی شد.

ماجرا مربوط به کامنتی از طرف بوف عزیز بود. اگر شما سابقا خواننده این وبلاگ بوده باشید، حتما با بوف آشنا هستید و نظرات او را در تایید و یا رد صحبتهای من خوانده بودید. نظراتی جالب و حرفه ای و علمی و بسیار زیبا که با دقت و وسواس زیادی نوشته می شد و واقعا مکمل نوشته های من بود. نکته جالب برای من این است که از ابتدای راه اندازی مجدد وبلاگ، همیشه به بوف و نظراتش فکر می کنم. و حالا بسیار خوشحالم (احتمالا شما هم هستید) که او دوباره برگشته است.

نکته انحرافی این است که تا به حال چند نفری ادعای بوف بودن کرده اند. بنابراین اگر بوف عزیز لطف کنند و با اسم و فامیل خودشان (که من از آن اطلاع دارم) یک کامنت خصوصی دیگر بگذارند، خیلی خوشحال و البته مطمئن خواهم شد (و احتمالا شما هم همین طور)

داف نوشت: زندگی خیلی کوتاه است...

داف و پاف

این سفر چند روزه به شمال همراه با چند دوست قدیمی و خوب، یک مزیت داشت و آن اینکه من را شدیدا به فکر برد. اینکه من واقعا از چه کسانی خوشم می آید و با چه کسانی بیشتر دوست می شوم. این سفر چند روزه به شمال همراه با چند دوست قدیمی و خوب، یک مزیت داشت و آن اینکه من را شدیدا به فکر برد. اینکه من واقعا از چه کسانی خوشم می آید و با چه کسانی بیشتر دوست می شوم. نکته اینجاست که دوستی حتما با جنس پسر و یا دختر، یکی از شاخصه های طبقه متوسط و افراد متوسط است. برای من دوستی، هیچگاه جنبه جنسیت نداشته و ندارد. بلکه با هر کسی که احساس راحتی داشته باشم، دوست می شوم.

سه نفری که با آنان شمال بودم، نکات جالبی به من دادند. مهناز وسارا، زیبا و کلاسیک هستند، نکته جالب در مورد آن دو این است که در طول زندگی شان به چیزی به جز هنر و نقاشی و موسیقی فکر نمی کنند. و این برای من بسیار جالب است. پگاه یک غرب زده به تمام معناست. از کسی که پدرش یکی از وارد کننده های لوازم آرایشی به کشور است و شش ماه از سال را در فرانسه می گذراند، انتظار بیشتری نمی توان داشت. پگاه همیشه درباره لوازم آرایش و برندهای معروف دنیا صحبت می کند. تا اینجا هیچکدام مثل من نیستند. تنها اشکال تاریخی، دوستی با سوسن جون است که من واقعا نمی دانم چرا با او رابطه دارم. یک دافی رپر که حتما می دانید در مقایسه با استایل من، هم برنزه تر هستند و هم البته بیشتر حرف می زنند، در حالی که من بیشتر فکر می کنم.

بنابراین نتیجه می گیرم که من بیشتر مایل هستم با کسانی دوست شوم که مطلقا شبیه من نیستند. طبیعتا پاف ها هیچ شانسی در این بازی ندارند. چیزی که بیشتر من را جذب می کند، نقاط اختلاف است، چون احتمالا در استایل من، همه چیزی که می تواند کسی داشته باشد را دارم، طبیعتا شباهت، جذابیت چندانی برای من ندارد. زنده باد تفاوت و حتی تضاد.

داف نوشت: دوباره تعریف خون من بالا رفت.

بازگشت

خب، بالاخره بازگشت به خونه. هیچ جایی مثل خونه نمی شود، این یک شعار سنتی و قدیمی است که همیشه کارایی دارد. به نظر من، خونه جایی است که شما در آنجا احساس آرامش می کنید، همانطور که وطن و کشور هم همین معنا را می دهد. و اساسا با علاقه به یک خاک و آجر، شدیدا مشکل دارم.

هر چند بعد از ساعتها رانندگی و در جاده بودن، شدیدا (که در حال حاضر، مدام از این کلمه استفاده می کنم) خسته هستم، ولی نمی خواهم روزم را با خوابیدن با ظهر خراب کنم. ترجیح می دهم که تا ظهر بیدار باشم و حالا اگر شد کمی ظهر استراحت کنم تا برای بازی انگلیس و آلمان کاملا سرحال و آماده باشم.

نکته جالب در این سفر این بود که حتی فرصت نکردم یک دقیقه روی صندلی مورد علاقه ام بنشینم. احتمالا می توانید حدس بزنید که چه اتفاقات و ماجراهایی برای ما پیش آمده باشد. بنابراین همه چیز را واگذار می کنم به بعد...

داف نوشت: دو جور آدم وجود دارند، آدمهایی که به جنگل نگاه می کنند و زیبایی جنگل را می بینند و آدمهایی که به جنگل نگاه می کنند و درختهای جنگل را می شمارند، من از دسته دوم هستم.

ما چهار نفر

اصلا اشتباه نکنید، من به هیچ وجه با آن چهار بازیکن کره شمالی روی هم نریخته ام از اردوی تیم فرار نکرده ام. و فکر هم نکنید که از بازداشتگاهی به سر می برم و به دردسر افتاده ام. البته همه کسانی که در بازداشتگاه به سر می برند، همین را می گویند.

به هر حال، ما در حال حاضر در شمال هستیم. یعنی این ایده پگاه بود. پگاه و سارا و مهناز و من، راهی شمال شدیم تا چند روز تعطیل را به صورت کاملا دخترونه در شمال بگذرونیم و واقعا آنقدر خوش گذشته است که حتی فرصت نکردم به وبلاگ و اینترنت دسترسی داشته باشم.

هر چند هوای شمال تا حدی گرم است، ولی باور کنید که گرمای درون ما بسیار بیشتر از هوای شرچی و رطوبت زیاد اینجاست.

فکر می کنم یکشنبه برگردیم، البته اگر در اینجا زنده بمانیم و با این وضع رانندگی پگاه زنده برسیم. بنابراین به یاد همه شما هستم، اگر چیزی به یادم بماند.

داف نوشت: به قول آرنولد، بر می گردم...

سه پست

این پست درباره سه پست است که به صورت جداگانه مورد بررسی قرار می گیرند.

پست اول: کرگدن عزیز دوباره به من لطف کرده اند. این بار یکی از پستهای من توجه کرگدن عزیز را جلب کرده و او این پست زیبا را برایش نوشته که به نظر من یکی از بهترین پستهای اخیر کرگدن می باشد. نکته جالب به نظر من، در مورد سبک نگارشی بسیار پیشرفته کرگدن در این پست است که باید از آن تشکر شود.

پست دوم: ظاهرا یک مناظره بسیار جنجالی و جالب بین دافی نگار که خودم باشم و نئو راه افتاده است که بسیار جذاب است و ارزش چندین بار خندیدن را دارد. البته از همین جا هرگونه شباهت کلامی و صدایی با هر کسی به خودم را شدیدا تکذیب می کنم.

پست سوم: و اما پست سوم که هر چه می کشیم از دست همین پست است. ماجرای انتخابات وبلاگی وحید که ظاهرا همه را به جمع آوری رای ترغیب کرده است. طبیعتا من هم باید به وبلاگ نویسان تجریش به بالا چشم داشته باشم که حالا امیدوارم کمی دست از تفریح و بازی بر دارند و به اینجا بروند و حداقل کمی لذت وبلاگ بازی را هم تجربه کنند.

داف نوشت: هستم... هر چند که ارزش من، از هستی بیشتر است...

کارتون

نمی دانم شما اهل کارتون دیدن هستید یا نه؟ اگر هستید، بنابراین عاشق دیدن انیمیشن هم هستید. اساسا من یک کارتون بین حرفه ای هستم. هر کارتونی هم که دیده باشید، مطمئنا دیده ام. تا دوازده سالگی عادت داشتم که یک کلکسیون از شخصیتهای کارتونی محبوبم را جمع می کردم. الان هم فکر می کنم این مجموعه را یک جایی در یکی از کمدهایم دارم. هر چند بعد از دوازده سالگی، کلکسیون مانکنها جای شخصیتهای کارتونی را گرفت. طبیعتا حضور من بیشتر شبیه مانکنها بود تا یک شخصیت کارتونی.

به هر حال ،کارتونی که واقعا عاشقش هستم، سیمپسون هاست. نمی دانم این کارتون را دیده اید یا نه، فقط باید به شما بگویم که واقعا عاشق پدر خانواده سیمپسون ها هستم. یک شخصیت واقعی و آمریکایی، به همان اندازه ای که همه آمریکایی ها، کمی ابله هستند. به شما توصیه می کنم که حتما این کارتون را اگر عاشق کارتون و انیمیشن هستید، ببینید.

در میان انیمیشن ها هم من هنوز شرکت هیولاها را در هر سال چند بار می بینم و واقعا لذت می برم. در مقایسه با شرکت هیولاها، به جز قسمت اول شرک، قسمتهای بعدی افتضاح مطلق بود همانطور که در مورد عصر یخبندان هم می توان همین را گفت.

نمی دانم با شخصیت کارتونی کوتلاس آشنایی دارید یا نه، ولی من مجددا یکی دیگر از عاشقان این شخصیت کارتونی و خصوصا فضایی که این کارتون دارد، هستم. واقعا که بی نظیر است. توصیه می کنم که این کارتون را هم ببینید.

چه می شد اگر ما هم شبیه شخصیت های کارتونی بودیم و از هر کوه و درختی هم که می افتادیم و هر ماشینی هم که از روی ما رد می شد، هیچ اثری روی ما نمی کرد؟

داف نوشت: شب به خیر، چقدر خوشبخت است کسی که این جمله را به دیگری می گوید.

داف نوشت بعدی: نظر سنجی و انتخابات وحید هنوز با هیجان بیشتری ادامه دارد که می توانید در آنجا هم شرکت کنید. این فرصت را از دست ندهید.

میمون های زرد

می خواستم درباره یک مطلب دیگر بنویسم ولی ماجرای باخت هفت بر صفر کره شمالی که پیش آمد، همه چیز را تغییر داد. از همان اول هم فیگو بهترین و محبوب ترین بازیکن فوتبال برای من بوده است. طبیعتا زنده باد پرتغال که حسابی حال این میمون های زرد کمونیست را گرفت. شدیدا خوشحال هستم که یک مشت کمونیست عقب افتاده، به این شکل ضایع شدند.

آن وقت می دانید چه چیزی جالب است؟ اینکه یک عده پیدا می شوند و می گویند که همه نظرها و همه آدمها محترم هستند. صد در صد اشتباه است. اکثر نظرات مزخرف و پیش پا افتاده و اکثر آدمها در روی کره زمین محترم که نیستند، صد در صد هم نامحترم هستند. نمونه اش همین کمونیست های کره شمالی که یک عده دلقک چینی به جای خود کره های آنها را در ورزشگاه تشویق می کنند.

این فقط یک ژست متظاهرانه است که یک عده دم از محترم بودن همه می زنند، حال اینکه خودشان هم بهتر می دانند که هیچ وقت این طور نبوده است. خصوصا در مورد یک مشت کمونیست بی مصرف. یک کمونیست های بی مصرف، به نظر من فقط یک مصرف دارند، سوزانده شدن. البته حتی نباید باعث گرم شدن ما بشوند، زیرا ما برای گرم شدن بهترین درختان بلوط را قطع می کنیم و در شومینه می اندازیم و بی خیال اینکه جنگلها در حال از میان رفتن هستند.

باور کنید که تقصیر من نیست. اگر شما هم کمی با سیگار و تام کالینز در دل می کردید، حرفهایی می زدید که هیچ وقت نزده اید. در حال حاضر، هر حرفی که به ذهنم برسد را می گویم بدون آنکه بدانم چه عواقبی ممکن است به دنبال بیاورد. تازه دارم به این فکر می کنم که استخری پر از کوسه آدمخوار درست کنم و یک عده را درون آن پرتاب کنم. نه، بهتر است تا نسل آدمها را تمام نکرده ام، این پست را تمام کنم.

داف نوشت: هنوز هوش و حواسم آنقدر سر جایش هست که بگویم مجددا وحید یک ابتکار دیگر به خرج داده و یک انتخابات وبلاگی راه اندازی کرده است. طبیعتا من هم در بین کسانی که او کاندید کرده است، دیده می شوم. خودم منفورترین را انتخاب می کنم، چیزی که مناسب احوال امشب من است. زنده باد قدرت سفید...