برای امروز چند ایده درباره پستهای عجیب و غریب داشتم که یکی قرار بود از کوهها و برفهای کلیمانجارو سر در بیاورد، و یکی دیگر از کوکائین های خود آرماندو بود (همان مارادونای خودمان) که با کاسترو در حال تقسیم بین  رفقا هستند. همچنین می خواستم درباره ارتباط مانکنها و رژیم غذایی بگویم و بعد هم ماجرا را به فیلم و سینما و حضور میک جاگر در آفریقا و ... بکشانم، اما مسئله ای پیش آمد.

مسئله یک کامنت خصوصی. نه، اشتباه کردید، هیچ خبری از ناسزا و این جور حرفها نبود. که اگر بود، خیلی هم عجیب و غریب نمی شد.

ماجرا مربوط به کامنتی از طرف بوف عزیز بود. اگر شما سابقا خواننده این وبلاگ بوده باشید، حتما با بوف آشنا هستید و نظرات او را در تایید و یا رد صحبتهای من خوانده بودید. نظراتی جالب و حرفه ای و علمی و بسیار زیبا که با دقت و وسواس زیادی نوشته می شد و واقعا مکمل نوشته های من بود. نکته جالب برای من این است که از ابتدای راه اندازی مجدد وبلاگ، همیشه به بوف و نظراتش فکر می کنم. و حالا بسیار خوشحالم (احتمالا شما هم هستید) که او دوباره برگشته است.

نکته انحرافی این است که تا به حال چند نفری ادعای بوف بودن کرده اند. بنابراین اگر بوف عزیز لطف کنند و با اسم و فامیل خودشان (که من از آن اطلاع دارم) یک کامنت خصوصی دیگر بگذارند، خیلی خوشحال و البته مطمئن خواهم شد (و احتمالا شما هم همین طور)

داف نوشت: زندگی خیلی کوتاه است...