دنیا خوابی است که باید از آن بیدار شد (دافی نگار)

امروز حوالی ظهر برای انجام یک کار بانکی سری به خیابان دولت زدم. همانطور که گفتم، ما حدودا دو سال نیمی مجبور بودیم اداره منکرات آنجا را تحمل کنیم. گشت کوتاهی در خیابان یار محمدی زدم و به سمت بانکی رفتم که در آنجا کار داشتم. تا اینجا همه چیز عادی گذشت، البته عادی در ظاهر، حدودا یک ساعتی را در خاطرات گذشته فرو رفتم. ما بعد از اینکه پدر بزرگ از دنیا رفت، از عمارت پدر بزرگ بیرون آمدیم و قبل از آمدن به جای فعلی، حدود دو سال و نیمی را در اینجا گذراندیم. سالهای خوبی نبود. همه چیزی که از آن دو سال به یاد دارم، دعواها و شکایتهای متعدد جهت ارث و میراث و درگیریهای خانوادگی بود.

به هر حال، کار بانکی را انجام دادم و گذرم به جیگرکی توچال افتادم. من هیچ وقت نفهمیدم که جیگر خوردن چه لذتی دارد؟ من که نه می توانم بویش را تحمل کنم و نه طعمش را، ولی یک سری آدم بی کار مدام جلوی این جیگرکی صف می کشند و با آن سیخهای کوچک، به تعبیر خودشان حال می کنند.

حالا تازه می رسیم به اصل ماجرا. نه، درباره سیخ نیست، درباره جیگر خوردن هم نیست، درباره توچال رفتن هم نیست، بلکه درباره یک جمله است که هنگام گذر از کنار این جیگرکی که البته آن موقع از روز هنوز خلوت بود، به گوش تیز من رسید.

دافی جیگر، یه جیگر بزن، جیگرتو بخورم...

بله، بعد از مدتی دافی نگار بودن، حالا با یک اشاره یک آدم کوتاه قد، تبدیل به دافی جیگر شدیم. آخه من چی بگم؟ چطور می شه که یه نفر به خودش اجازه می ده هر چی که به اون ذهن کوچیکش می رسه رو به این راحتی بگه؟ اون وقت من متهم به اختلاف طبقاتی می شم. خوب بود من هم می گفتم بهتره برگردی به همون.... (حالا بگذریم کجا) که ازش اومدی! یا اگه همه شما به همون... (بگذریم کجا) برگردین محیط و فرهنگ شهری آلوده ما، کمی بهتر می شه و ما می تونیم یه نفس راحت بکشیم و راحت تر دود اتوموبیلهای خودمون رو بخوریم، حداقل بهتر از خوردن دود اتومبیلهای شماست که باکش پر از سوخت ارزون پر از سربه.

دقیقا به همین خاطر، به نظر من همه چیز باید از هم جدا باشه. من هیچ توهینی به هیچ طبقه ای و به هیچ جامعه ای ندارم، فقط مسئله اینه که هر کسی باید حد و حدود خودش رو بدونه. به عقیده من هر چه زودتر باید این ارازل و اوباش جیگر خور، جمع آوری و در وسط شهر، مجازات علنی شوند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.

داف نوشت: باور کنید من تقصیری ندارم، هر روز تصمیم می گیرم آدم بهتری باشم، ولی در ترک پیمانه، دلی پیمان شکن دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 0:14  توسط نگار فرهمند  |