تبليغاتX
برهنگی در روز آخر - یک روز و یک زندگی
دنیا خوابی است که باید از آن بیدار شد (دافی نگار)

یکی از خوانندگان از من خواسته بود که یک روز از زندگی خودم را در اینجا بنویسم. بنابراین من هم این تصمیم را گرفتم. اما بگویم که این ایده دیگری به من داد. اینکه کمی از زندگینامه خودم را در این فضای مجازی بگذارم تا درس عبرتی و یا حتی راه روشنی باشد برای همگان. احتمالا در پستهای بعدی این ایده را دنبال خواهم کرد. اما برویم یک روز را با دافی نگار بگذرانیم.

من تقریبا ساعت شش یا هفت بیدار می شوم و این عادتی است که از ابتدای امسال پیش گرفته ام. تقریبا هر سال جدید، من یک کار جدید را شروع می کنم یا یکی از عادتهای بدم را ترک می کنم. سال گذشته، سعی کردم خرید کردن را ترک کنم و امسال شروع به سحر خیزی و خوردن صبحانه کرده ام. دو روز در هفته، من تمرینات و نرمشهای مخصوصی را انجام می دهم و طبیعتا وقتش روز گذشته بود که حدود چهل و پنج دقیقه زمان برد. کار بر روی گردن (برای حالت ایستادن) و کتف هر چند بسیار سخت است، ولی تاثیری که دارد، ارزش هر ثانیه وقتی که می برد را دارد. باور کنید که این طور است.

معمولا همه تلفنها خاموش می شوند تا من بتوانم تا ظهر به کارهای مورد علاقه خود که خواندن و نوشتن است، برسم. برای حضور در حلقه دروس (بعد از ظهر) مرور بسیاری از کارهای دیوید هاکنی را در متن کارهایم دارم و همینطور چک کردن ای میل ها و سر زدن البته به همین وبلاگ. می دانم که امروز ظهر، نوشین خانوم به اینجا تشریف فرما می شوند، بنابراین از شب گذشته، قرار ناهار را با مهناز گذاشته ام. همه کارهایم را تا ساعت دوازده تمام می کنم و با مهناز همراه می شوم. تا ساعت دو، به جز رانندگی و ماندن در ترافیک، خرید چند کتاب و خصوصا چیزی که مدتی است به دنبال هستم، یعنی یک پک نرم افزار جدید کینگ را در برنامه ای کاری می گذاریم و ناهار را هم با هم می خوریم و بعد هم عازم حلقه دروس می شویم. اساسا پاسداران، دولت و دروس برای من خاطره دارد. قبل از ورود به یخچال و بعد از ترک خانه پدر بزرگ، حدود دو سال و نیم را در آنجا زندگی کردیم و خاطرات زیادی هم آنجا داریم. حلقه دروس، یک عده آدم دوشان پرست از خود راضی هستند که نمی دانم مهناز آنان را از کجا گیر آورده. صحبت درباره رئالیسم جادویی و خصوصا نئو کوبیستها بود و طبیعتا من هم درباره نظرات دیوید درباره کوبیسم صحبت کردم و می دانم که شدیدا هم به همه شان بر خورد. چون تا می توانستم نیش و کنایه را به هر کدام که می توانستم زدم. اما به جز این، خیلی از این بیان لذت بردم، اینکه چگونه سوژه، می تواند کسی که او را تصویر می کند را در بر بگیرد. و چگونه می توان یعنی کوبیسم به ما نشان داد که می توان هر چیزی را به شکلهای دیگری هم دید. و این شاید مهمترین ثمره هنر مدرن باشد. البته تاثیر دیگرش این بود که از مهناز خواسته شد که دیگر من را همراه خودش نبرد.

بعد از چهار ساعت حضور در حلقه، برای اینکه مهناز هم خیلی ناراحت نشود، با حضور سارا، همه را به یک کاپوچینوی داغ مهمون کردم. طبیعتا طبق معمول به کارگاه نقاشی (این تعبیر خود ساراست) سارا رفتیم تا از کارهای جدیدش که قرار است برای نمایشگاه ماه آینده استفاده شود، دیدن کنیم و آنجا هم یک عده دوشان پرست دیگر را هم دیدیم. بگذریم این ماجرای اختلاف من و دوشان، هیچوقت حل نمی شود.

برای شب باید بر می گشتم. نوشین هم رفته بود. بنابراین شام رو با مامان و مامان بزرگ گذروندم و بازی اسپانیا و پرتغال رو به تنهایی نگاه کردم. برای کریس خیلی ناراحت شدم ولی برای فرناندو خیلی خوشحال. بعد از بازی هم حس آپ کردن نداشتم و ماجرا رو به امروز واگذار کردم. البته قسمتهایی که من جادوگری می کنم یا خون طبقات پائین اجتماع را در شیشه می کنم یا حتی شیشه مصرف می کنم را حذف کرده ام تا خیلی بد به نظر نیاید...

داف نوشت: دیروز، روز آرامی بود، پس شانس حتما با شما بوده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 9:19  توسط نگار فرهمند  |